مادر مهربان

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن ، پسری راازخواب بیدارکرد. پشت خط مادرش بود .پسر باعصبانیت گفت : چرااین وقت شب مرا ازخواب بیدارکردی؟

مادر گفت 25 سال قبل درهمین موقع شب تو مرابیدارکردی . فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسرازاینکه دل مادرش راشکسته بود تاصبح خوابش نبرد. صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش راپشت میزتلفن باشمع نیمه سوخته یافت. ... ولی مادر دیگر دراین دنیا نبود.

/ 2 نظر / 3 بازدید
بهار

سلام. شب بخیر. آمدم یسری به وبلاگ قشنگ و دل نوشته اش زدم گفتم با خود که دور از انصاف. نسبت به این وبلاگ زیبا بی توجه عبور کنم. پس تلاش کنین در بروز کردن وبلاگتون. وبلاگ خیلی خوبی دارید بدور از تعرف[لبخند][گل] با سپاس و احترام.