قافله عمر
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک دِه برد تا به او نشان دهد مردمی ‌که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:" نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟"

پسر پاسخ داد:" عالی بود پدر!"

پدر پرسید:" آیا به زندگی آنها توجه کردی؟"

پسر پاسخ داد:" فکر می‌کنم!"

و پدر پرسید:" چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟"

پسر کمی‌ اندیشید و بعد به آرامی‌ گفت:" فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه‌ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهایی تزیینی داریم وآنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می‌شود اما باغ آنها بی انتهاست!"

در پایان حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: "متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!"

 



موضوع مطلب : فقر
          
پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ