قافله عمر
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

به نام مهربانترین

مردی تنها با خود زمزمه میکرد: خدایا با من حرف بزن

یه سار شروع به خواندن کرد: اما مرد نشنید

مرد فریادبرآورد خدایا با من حرف بزن : آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : پس تو کجایی ؟؟؟؟

بگذار تورا ببینم ......

ستاره ای درخشید اما مرد ندید

مرد فریادکشید خدایا یه معجزه به من نشان بده : کودکی متولد شد اما مرد توجهی نکرد

مرد در نهایت یاس فریاد زد خدا یا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم از تو خواهش میکنم: پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد.

 

ما خدا را گم میکنیم در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد .

خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست......

تا به حال چند بار خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای ؟؟؟

تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی ؟؟؟

که چقدر همه چیز خوب است؟؟؟

که چه خوب که او هست؟؟؟

خیال میکنیم تنها زمانی که به خواسته خود برسیم او مارا دیده و حس کرده.

خدا همراه همیشگیه سختیهای ماست زمانی که خسته ودرمانده به طرفش میرویم

اما.......

گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست.

 

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد.

به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم.

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد.

تا خدا هست جایی برای ناامیدی نیست.



موضوع مطلب : خدایا ا من حرف بزن
          
یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ :: ٢:۳٤ ‎ب.ظ