قافله عمر
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد
متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
میمون را دید که کلاه را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش
را خاراند ودید که میمونها همین کارراکردند.اوکلاه راازسرش برداشت
ودید که میمون ها هم ازاوتقلید کردند.به فکرش رسید… که کلاه
خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را
بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
چگونه برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر
درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش
را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش رابرروی زمین
انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه رااز سرش برداشت
ودرگوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.



تاريخ : پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢ | ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : قافله عمر | نظرات ()

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک دِه برد تا به او نشان دهد مردمی ‌که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:" نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟"

پسر پاسخ داد:" عالی بود پدر!"

پدر پرسید:" آیا به زندگی آنها توجه کردی؟"

پسر پاسخ داد:" فکر می‌کنم!"

و پدر پرسید:" چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟"

پسر کمی‌ اندیشید و بعد به آرامی‌ گفت:" فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه‌ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهایی تزیینی داریم وآنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می‌شود اما باغ آنها بی انتهاست!"

در پایان حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: "متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!"

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢ | ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : قافله عمر | نظرات ()