قافله عمر
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ --- ای هیچ برای هیچ برهیچ مپیچ ...

بگذار و بگذر

ببین و دل مبند

چشم بیندازو ودل مباز

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ...

نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده

نگذارید زبانتان  چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرد...

" صادقانه زندگی کنید"

ماموجودات خاکی نیستیم که به بهشت میرویم .

ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر برآورده ایم ...

*دکتر الهی قمشه ای*



موضوع مطلب : دنیا
          
سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥ :: ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ

رک بگویم

رک بگویم ، از همه رنجیده ام !

ازغریب و آشنا ترسیده ام

با مرام و معرفت بیگانه اند

من به هر ساز که شد ، رقصیده ام

در زمستان سکوتم بارها

بانگاه سردتان لرزیده ام

رد پای مهربانی نیست نیست

من تمام کوچه را گردیده ام

سالها از بس که خوش  بین بوده ام

هر کلاغی را کبوتر دیده ام

وزن احساس شما را بارها

با ترازوی خودم سنجیده ام

بی خیال سردی آغوشها

من به آغوش خودم چسپده ام

من شما را بارها و بارها

لا به لای هر دعا بخشیده ام

مقصد من ناکجای قصه هاست

ازتمام جاده ها پرسیده ام

میروم باواژه ها سرمیکنم

دامن از خاک شما برچیده ام

من تمام گریه هایم را شبی

لابه لای واژه ها خندیده ام .....

                                     *  شعر زیبا از دکتر الهی قمشه ای



موضوع مطلب : رک بگویم
          
سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥ :: ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ

 

آنچه از سرگذشت

شد سرگذشت

حیف بی دقت گذشت ،اماگذشت!

تاکه خواستیم یک دو روزی فکر کنیم!

بردرخانه نوشتند ، درگذشت....



موضوع مطلب : گذشته
          
دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ :: ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ

انسان 2 نوع معلم دارد ، آموزگار و روزگار هرچه با شیرینی از اولی نیاموزی ، دومی با تلخی به تو می آموزد ... انسانها ؛ در دو صورت چهره واقعی خودشان را نشان میدهند : اول ، بدانند کامل به خواسته هایشان رسیده اند دوم اینکه بدانند هرگز به خواسته هایشان نمی رسند . . . دو چیز شما را تعریف میکند : بردباری تان ، وقتی هیچ چیز ندارید و نحوه رفتارتان ، وقتی همه چیز دارید . . . تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی ؛ یکی دیروز و یکی فردا . دو شخـص به تـو می آمـوزد : یکی آمـوزگـار ، یکی روزگـار اولی به قیمت جـانش ، دومی به قیمت جـانت آدما دو جور زندگی میکنن : یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و با انسانها زندگی میکنن ، یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و با غرورشون زندگی میکنن رابطه ها در دو حالت قشنگ میشن : اول پـیـدا کـردن شـبـاهت ها دوم احترام گذاشتن به تفاوتها ...



موضوع مطلب : روزگار و آموزگار
          
شنبه ۱ اسفند ۱۳٩٤ :: ٩:٥٩ ‎ق.ظ


سه چیز را با احتیاط بردار : قدم, قلم, قسم
سه چیز را پاک نگهدار: جسم, لباس, خیال
از سه چیز خود را نگهدار: افسوس, فریاد, نفرین کردن
سه چیزرا بکار بگیر : عقل, همت, صبر
اما سه چیز را آلوده نکن : قلب, زبان, چشم
سه چیز را هیچگاه و هیچوقت فراموش نکن: خدا, مرگ, دوست خوب

 



موضوع مطلب : سه چیز مهم
          
دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٤ :: ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ

ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ...!!!

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ . ﻣﺮﺩ:ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﻣﺮﮒ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ..
ﻣﺮﺩ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ .
ﻣﺮﮒ ": ﺣﺘﻤﺎ".
ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ..
مرﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ ..
ﻣﺮﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻟﯿﺴﺖ ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ. ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ . ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ،ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺁﻧﻬﺎ تلاش ﮐﻨﯽ ،ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ...
کلاغ وطوطی هر دو زشت آفریده شدند.طوطی اعتراض کرد وزیبا شد اما کلاغ راضی بود به رضای خدا، امروز طوطی در قفس است وکلاغ آزاد...
پشت هر حادثه ای حکمتی است که شاید هرگز متوجه نشوی!هرگز به خدا نگو چرااااا؟



موضوع مطلب : هرگز به خدا نگو چرا!!!!؟؟
          
سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤ :: ۸:٥٩ ‎ب.ظ

پروردگارا!!

داده ات نعمت است و نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان! ... و من تورا شاکرم همیشه و همه حال به داده و نداده و امتحانت...آنقدرم ده که محتاج نباشم و امتحانی گیر که شرمنده نگردم!



موضوع مطلب : پروردگارا
          
چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤ :: ۸:٥٧ ‎ب.ظ

 

 گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت‌های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آن‌ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس‌های ناشی از کار و زندگی کشیده شد.
استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه خوری های سرامیکی، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی گران قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند.

پس از آنکه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت کرده باشید حتما متوجه شده‌اید که همگی قهوه خوری‌های گران‌قیمت و زیبا را برداشته‌اید و آن‌ها که ساده و ارزان قیمت بوده‌اند در سینی باقی مانده‌اند. البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است.
سرچشمه همه مشکلات و استرس‌های شما هم همین است. شما فقط بهترین‌ها را برای خود می‌خواهید. قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوری‌های بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آن چه دیگران برمی‌داشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و … همان قهوه خوری‌های متعدد هستند. آن‌ها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی‌اند، اما کیفیت زندگی در آن‌ها فرق نخواهد داشت. گاهی، آن قدر حواس ما متوجه قهوه‌خوری هاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی‌فهمیم. پس دوستان من، حواستان به فنجان‌ها پرت نشود … به جای آن از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید.



موضوع مطلب : زندگی نوشیدن قهوه است
          
سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ :: ٩:٤۸ ‎ق.ظ

 

 

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

 

 

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند
و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...
کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟...
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و
چون همیشه امیدوار وسال نومبارک



موضوع مطلب : تبریک سال نو
          
دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ :: ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه؟ کودک گفت:
اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم واینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد: من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آن‌ها نمی‌دانم. خداوند گفت:

فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژهایی را ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: فراشته ات دست‌هایت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو یادخواهد داد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد گفت: فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سئوال دیگر از خدا پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم، نام فرشته‌ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد به راحتی می‌توانی اورا ناجی صدا کنی ...
 



موضوع مطلب : کودک و خدا
          
سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳ :: ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ

در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تخت جمشید ، هیچ کس عصبانی نیست ! هیچ کس سوار بر اسب نیست  ، کسی در حال تعظیم دیده نمی شود !!  برده داری هیچگاه در ایران مرسوم نبوده است !!!! در میان صدها پیکر نشان داده شده ، حتی یک پیکر برهنه  دیده نمی شود !!! .

ایرانیان با چنین پیشینه و سرشتی   اسلام را با جان و دل پذیرا شدند و بر خلاف دیگران با گوشت و پوست خود  آنرا درک کرده و بر آن پایدار مانده اند.

  فرهنگ صحیح گذشته  خود را که بر اسلام و فطرت منطبق است پاس بداریم و در عمل از آن حراست کنیم.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       



موضوع مطلب : گذشته ایرانیان
          
پنجشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۳ :: ۸:٥٧ ‎ق.ظ

در بخشیدن خطای دیگران مانند شب باش

در فروتنی مانند زمین باش

در مهر دوستی مانند خورشید باش

هنگام خشم و غضب مانند کوه باش

در سخاوت و کمک به دیگران مانند رود باش

در هما هنگی و کنار آمدن با دیگران مانند دریا باش

خودت باش همانگونه که مینمایی



موضوع مطلب : هفت پند مولانا
          
پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢ :: ٢:٠٦ ‎ب.ظ

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد
متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
میمون را دید که کلاه را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش
را خاراند ودید که میمونها همین کارراکردند.اوکلاه راازسرش برداشت
ودید که میمون ها هم ازاوتقلید کردند.به فکرش رسید… که کلاه
خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را
بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
چگونه برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر
درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش
را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش رابرروی زمین
انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه رااز سرش برداشت
ودرگوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.



موضوع مطلب : کلاه فروش
          
پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک دِه برد تا به او نشان دهد مردمی ‌که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:" نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟"

پسر پاسخ داد:" عالی بود پدر!"

پدر پرسید:" آیا به زندگی آنها توجه کردی؟"

پسر پاسخ داد:" فکر می‌کنم!"

و پدر پرسید:" چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟"

پسر کمی‌ اندیشید و بعد به آرامی‌ گفت:" فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه‌ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهایی تزیینی داریم وآنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می‌شود اما باغ آنها بی انتهاست!"

در پایان حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: "متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!"

 



موضوع مطلب : فقر
          
پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ

به نام مهربانترین

مردی تنها با خود زمزمه میکرد: خدایا با من حرف بزن

یه سار شروع به خواندن کرد: اما مرد نشنید

مرد فریادبرآورد خدایا با من حرف بزن : آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : پس تو کجایی ؟؟؟؟

بگذار تورا ببینم ......

ستاره ای درخشید اما مرد ندید

مرد فریادکشید خدایا یه معجزه به من نشان بده : کودکی متولد شد اما مرد توجهی نکرد

مرد در نهایت یاس فریاد زد خدا یا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم از تو خواهش میکنم: پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد.

 

ما خدا را گم میکنیم در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد .

خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست......

تا به حال چند بار خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای ؟؟؟

تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی ؟؟؟

که چقدر همه چیز خوب است؟؟؟

که چه خوب که او هست؟؟؟

خیال میکنیم تنها زمانی که به خواسته خود برسیم او مارا دیده و حس کرده.

خدا همراه همیشگیه سختیهای ماست زمانی که خسته ودرمانده به طرفش میرویم

اما.......

گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست.

 

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد.

به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم.

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد.

تا خدا هست جایی برای ناامیدی نیست.



موضوع مطلب : خدایا ا من حرف بزن
          
یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ :: ٢:۳٤ ‎ب.ظ

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود.

مجنون بدون توجه ازبین او و مهرش عبور کرد .مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین منو خدایم فاصله انداختی؟

مجنون به خود آمد و گفت : من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم  !

تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی ؟!!!

 

آیا توجه داریم که خدایی را عبادت کنیم که کسی نتواند بین ما و او فاصله بیندازد ؟

آیا میتوانیم طوری عبادت کنیم که غیر از خدا را نبینیم ؟

عباداتی غیر از این مایه اسقاط تکلیف است نه تقرب !!!

پس بیاییم بیشتر توجه کنیم !!!



موضوع مطلب : عشق حقیقی
          
چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢ :: ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود: خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند …
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عیدبه پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!…



موضوع مطلب : نامه پیرزن به خدا
          
شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن ، پسری راازخواب بیدارکرد. پشت خط مادرش بود .پسر باعصبانیت گفت : چرااین وقت شب مرا ازخواب بیدارکردی؟

مادر گفت 25 سال قبل درهمین موقع شب تو مرابیدارکردی . فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسرازاینکه دل مادرش راشکسته بود تاصبح خوابش نبرد. صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش راپشت میزتلفن باشمع نیمه سوخته یافت. ... ولی مادر دیگر دراین دنیا نبود.



موضوع مطلب : مادر مهربان
          
یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ :: ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ

خدایا

من بنده حقیر و کوچک و نا توان تو ام 

بر من لحظه ای ناشکری را مپسند که عاجز تر از آنم که توان مقابله با تقدیر حکیمانه تو را داشته باشم 

خدایا رحم کن بر این بنده بیچاره که غنی یا فقیر هر چه که باشد جز تو پناهی ندارد

پروردگار و معبود من لحظه ای روا مدار که به حال خویشتن رها شوم و ردی از ناشکری بر زبان قاصرم بر جای ماند 

ای همه آرامشم در اوج تلاطم به تو پناه می برم از هر خیال باطل

نفسم را حبس می کنم  و می دانم بی اراده تو دمم باز دمیده نخواهد شد 

تصور لحظه ای بی تو بودن چنان عرق سردی بر وجودم می نشاند و  چنان سست و لرزانم می کند که نای در خود جمع شدن و پیچیدن را هم از من می ستاند 

پس ای ملجاء امن و آرامش من یاری ام کن

می دانم ، می بینم و می شنوم تو را که همراهم هستی 

کمکم کن که لحظه ای دست مهربانت را رها نکنم 

چشم در چشم مراقبم باش که سخت محتاج تیمار تو ام



موضوع مطلب : خدایا
          
سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱ :: ۱:٥٢ ‎ب.ظ

دستانش را نوازش میکنم.

داستانی دارد دستانش.

دست پر مهر مادر تنها دستی است که اگر کوتاه از دنیا هم باشد از تمام دستها بلند تر است.

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ، سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم میشود مادرم.

تنها کسی هستی که میتوان (( دوستت دارم )) هایت را باور کرد . حتی اگر نگویید.

قند و خون مادر بالاست .

اما همیشه دلش (( شور )) میزند برای ما.

اشک های مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش .

دکترها اسمش را گذاشته اند آب مروارید!!

حرف ها دارد چشمان مادر.

آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن.

وقتی بزرگ تر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن.

وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما....مادر ندارن !!

به سلامتی مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن ولی تو پیری بچه هاشون خجالت می کشن ویلچرشونو هل بدن !!!!

تقدیم به همه عزیزان



موضوع مطلب : مادر
          
دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱ :: ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.

از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟

مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.

مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد...

تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
اُدعُوا اللهَ وَ اَنتم مُوقِنونَ بِالاِجابَهِ وَاعلَموا اَنَّ اللهَ لا یَستَجِیبُ دُعاءَ مِن قَلبِ غافِلٍ لاه؛

خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد.



موضوع مطلب : حضرت سلیمان و مورچه عاشق
          
پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱ :: ٩:٠٦ ‎ق.ظ

برسر گور کشیشی در کلیسای در وست مینستر انگلیس نوشته شده است . کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم . بعدها دنیا را بزرگتردیدم تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم ، شاید می توانستم دنیا را تغییردهم !!!!



موضوع مطلب : تغییردنیا
          
شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱ :: ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ

از خداخواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی .

از او خواستم به من صبر عطا کند فرمود : صبر ، حاصل سختی و رنج است عطا کردنی نیست ، آموختنی است .

گفتم مرا خوشبخت کن فرمود : نعمت از من خوشبخت شدن از تو.

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند فرمود : رنج از دلبستگی های دنیایی جدا وبه من نزدیک ترت میکند .

از او خواستم روحم را رشد دهد فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی ، من فقط شاخ و برگهای اضافی ات را هرس میکنم تا بارور شوی .

از خدا خواستم کاری کند که من از زندگی لذت کامل ببرم فرمود : برای این کار من به تو زندگی دادم .

از او خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم خدا فرمود : اها ، بلا خره ، اصل مطلب دستگیرت شد.



موضوع مطلب : دعا
          
یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ :: ٩:٥٦ ‎ق.ظ

روزی رسول خدا (ص)نشسته بودند. عزرائیل به زیارت آن حضرت امد. پیامبر از او پرسید: ای برادر!چندین هزار سال است که تو مامور قبض روح انسان ها هستی، ایا در هنگام جان کندن انها دلت برای کسی سوخته است؟عزرائیل گفت: در این مدت دلم برای دو نفر سوخت.

بار اول: روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین ان یک کشتی را در هم شکست. همه ی سرنشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت. او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل اورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد. من مامور شدم که جان ان زن را بگیرم، دلم به حال ان پسر سوخت.

بار دوم: هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه ی توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن ان صرف کرد و خروار ها طلا و جواهرات برای ستون ها و سایر زرق و برق ان خرج نمود تاتکمیل شود. وقتی خواست به دیدن باغ برود، همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا امد که جان او را بگیرم. ان تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد. دلم به حال او سوخت به این جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد، اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود که اسیر مرگ شد. در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر(ص) رسید و گفت: ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شدادبن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از ان جزیره ی دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خودبینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت. سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به ادمیان مهلت می دهیم ولی انها را رها نمی کنیم.



موضوع مطلب : خدا انسان را رها نمیکند
          
چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ :: ۱:٢۳ ‎ب.ظ
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

موضوع مطلب :
          
چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ :: ۱:٢٠ ‎ب.ظ